زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... اولین هفته اسفندی ما ...

خدا رو شکر که زنده موندم و دوباره اسفند ماه رو دیدم ... با اینکه از زمستون خوشم نمیاد اما عاشق اسفندم چون همیشه خوش خبر و خبر سال نو و بهار زیبا و دل انگیز رو بهم میده ... خوب البته این هفته اسفندی ما خوب بود شکر خدا ...     از  دوم اسفند که یه پیک نیک سه نفره شاد رو با هم داشتیم  بگم  ... که طبق معمول جمعه ها که هوا خوب باشه  ، من هوس گشت و گزار به سرم میزنه ... اما این دفعه با اینکه حال نداشتم اما خودمو ملزم کردم که یه جمعه خوب داشته باشیم ... سریع بساط جوجه عزیز رو آماده کردم و با هم زدیم بیرون  ، تو دل طبیعت نیمه خفته زمستونی ... تو یه باغ&...
9 اسفند 1392

.. بییم طبیعت ؟؟؟؟!!!! ...

  بازم یه جمعه رسید  از راه ...   این جمعه آروم تر از جمعه قبلی بود ...   جمعه هفته قبل ما درگیر مراسمات عموی بزرگ بابا محسن بودیم . که حکم پدر بزرگ داشت برامون نه از بابت سن ، بزرگ خاندان بود ...   روحش شاد ...   بعد از اینکه صبحونه خوردیم با بابایی رفتیم بیرون تا برا شب که مهمون داشتیم خرید کنیم ...   لباس که میپوشوندم بهت میگفتی : " بییم طبیعت ؟؟؟؟ "   بابا هم بهت قول داد تا یه ذره ببره و بگردوندت ...   الهی بمیرم برات که این هفته زیاد بهت رسیدگی نکردم و همش خونه روحی جون گذاشتمت ، اما بهت بد نگذشته ها وروجک حسابی با روحی جون...
26 بهمن 1392

... یه برف بازی کوتاه ...

سلام به گل پسری عاشق برف من ... این روزها همه جای ایران برفی ... اونم چه برفی ... آخرین باری که اینجور برف همه رو خونه نشین کرد سال 86 بود که من و بابایی تازه نامزد کرده بودیم ... یه بهمن برفی زیبا ... اینقدر خوش قدمی که هر ماهگردت تو پاییز و زمستون همراه شده با برف ... اما از اونجا که از دیروز صبح احساس کردم یکمی آب مماخت میاد از ترسم بیرون نبردمت برا برف بازی ... امروزم که هوا آفتابی آفتابی شد و خواستیم بریم اطراف شهر تا چند تا عکس بیندازیم که به خاطر جلسه بابایی نشد که بریم و رفتیم رو پشت بوم تا شما یکمی اونجا بازی کنی ... اون بالا هم خبری ن...
16 بهمن 1392

... در آستانه 28 ماهگی ...

پسر گلم با تولدت یه نفر شدی تو دنیا برای دنیا ممکنه که فقط فقط یه نفر باشی اما برای من تمــــــــــــــــــــــــام دنیایی   تو   تـمــــــــــــام دنیـ ♥ ـــای منی       ورودت به 28 اُمین ماه از زندگی شیرینت مبارک ...
15 بهمن 1392

... بازم یک ماه بهمن-اسفندی دیگه با نفس مامان ...

سلام عمــــــــــــــــــــر من خوبی پسرم الان که دارم این پست رو برات می نویسم  دقیقاً 30 اردیبهشت 93 هست و این پست جا مونده از سال 92 ... ببخش که الان برات این پست رو میزارم و دیر شده اما وقت نداشتم اون موقع ... این پست خالی دقیقا ً تو ایام سر شلوغی  خونه تکونی و خرید های نوروز بوده و  اصلا ً  نوشتن برام مقدور نبود و بعد از اون ایام هم که نوروز رسید و دید و بازدید  عید شروع شد و با اومدن پستهای جدید این پست همچنان خالی موند تا الان که وقت کردم بنویسم ... نگران از یاد رفتن مطالب نباش چون تا اونجا که تونستم  یادداشت کردم و کم بودن مطالب همون به دلیل مشغله  ایی بوده&nbs...
14 بهمن 1392

... 27 ماهگی شیرین زبون من ...

  گر تو را یاد کنم یا نکنم باورت گر بشود، گر نشود حرفی نیست؛ اما... نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!     خیلی وقته که اینجا خالیه ،خالی از خاطرات قشنگ با تو بودن  اما این خالی بودن دلیل بر ندیدنت نیست عزیــــــــــزم  دلیل بر کمبود وقتی که از با تو بودن دارم ... از صبح که بیدار میشم تا شب که میخوام بخوابم مدام یا مشغول شما هستم یا مشغول کارهای شما و کارهای خودم ... انگار هر چی بزرگتر میشی ، خودت رو همسن تر به من حس میکنی و میخوای خیلی باهات رفاقت کنم و بیشتر برات وقت بزارم ... از ...
12 بهمن 1392